كامران و هومن
كامران و هومن
بچه ها اینم قسمت بعدی داستان بخونین... کنار میز اشپزخونه ایستاده بودم و داشتم با هومن صحبت میکردم که یکهو کامران اومد توی اشپزخونه و گفت:کمند من دارم میرم بیرون تو هم میای؟ _با ماشین میری؟ کامران_اره ... میرم یه دور بزنم _باشه میام هومن_منم اینجا بوقم دیگه... بوق بوق _خب اگه تو هم میای... کامران_نه لازم نیست هومن بیاد هومن_دستت درد نکنه... نو که اومد به بازار کهنه میشه دل ازار _منظورت چیه؟ هومن_نه... ولی یه تعارفی بزنین دیگه کامران_هومن وقتمونو نگیر بعد دست منو گرفت و با خودش برد بیرون. سوار ماشین شدیم که کامران گفت:باید لباس بخری _چی؟ کامران_باید برای شب پارتی لباس بخری _من لباس دارم... واسه چی باید بخرم؟... نکنه پارتی بالماسکه است؟ کامران_نه نه... فقط ... من واست میخرم _باشه لبخندی حاکی از رضایت زد و به من نگاه کرد و بعد ماشینو به راه انداخت اما من بهش خیره شدم... قیافه اش خیلی مظلوم بود چطور تو این مدت هیچ وقت به قیافش نگاه نکرده بودم.. خیلی دوست داشتنی بود خودم متوجه شدم که بد بهش زل زدم چون خودشم متعجب پرسید:چرا اینجوری نگاه میکنی؟ به خودم اومدم و گفتم:چیزی نیست... همین طوری سرمو انداختم پایین و به بازی با موبایلم مشغول شدم که کامران گفت:بالاخره به عشق عزیزت رسیدی؟ یه لحظه لپهام گل انداخت و گفتم:نمیدونم هنوز کامران گوشه خیابون پارک کرد و بعد گفت:قدم بزنیم؟ _باشه پیاده شدیم و به سمت پیاده رو رفتیم که کامران گفت: من اون شب یه خرده هول شدم نتونستم برات درست از غشق حرف بزنم به نظرم دیدتو خراب کردم... همش از عشق شکست خورده خودم گفتم _خب بازم بگو... من خوشحال میشم بازم بشنوم کامران_اون موقعه ای که عاشق میشی همه چیزای دور و برت قشنگ .... همه چی یه حس خوب واست میاره... باور کن خیلی احساس خوبیه کامران منو برد تو یه مغازه لباس فروشی و چند تا لباس مجلسی بهم نشون داد یکیشون خیلی قشنگ بود پرو کردم خوشم اومد کامران هم سریع اونو برداشت و بعد برگشتیم توی پیاده رو داشت شب میشد و نم نم بارون میزد کامران گقت:موافقی بازم قدم بزنیم؟ _اره... خوبه کامران_امشب پارتیه... خودت که میدونی... خیلی موظب خودت باش... _نترس چیزیم نمیشه کامران_میدونم.... اما بی خود نگرانم... از من جدا نشو... دور و بر خودم باش... بلا سرت نیارن... تو دست من امانتی _فکر میکنی خودم نمیتونم از خودم دفاع کنم؟ کامران_نه... اینجوری نیست.... تو حتما میتونی... اما بذار خیالم راحت باشه... به هومن هم میگم هوای تو رو داشته باشه _ولی من خودم میتونم مراقب خودم باشم... کسی نمیتونه به من اسیب برسونه کامران دستمو محکم چسبید و منو روبروی خودش قرار داد و با اون معصومیتی که توی چشماش بود زل زد توی چشمام باعث شد حس کنم چقدر ادم پر جذبه ای هم میتونه باشه... با صدایی اروم ولی قوی گفت:کمند... دیوونه بازی در نیار از خودت... خطرناکه... عزیز من .... شوخی بردار نیست... نمیخوام کسی اذیتت کنه... کنار خودم باش... بذار مطمئن باشم بی پروا خندیدم و گفتم:چقدر نگرانی... من قبلا هم اینجور جاها رفتم... هیچ اتفاقی نیفتاده... بعد هم دستمو از توی دستش بیرون کشیدم و چند قدم ازش جلو زدم بدو بدو خودشو بهم رسوند و گفت:چیه... میخوای دیوونه بازی در بیاری؟ _اره... میخوام دیوونه بشم... میخوام عاشق بشم... کامران... احساس من فوق العاده قشنگه... حس میکنم دنیا رو دارم کامران لبخندی زد ولی توی چشماش یه تردید بود... نمیدونم چرا حتما اونم یاد روزای خوبی افتاده بود که با شقایق بوده و میترسه این ماجرا برای من پیش بیاد یا شایدم دلیل دیگه ای داشت *** دور و برم دود و بوهای نا خوشایند بود الکل و سایر مشروبات بود با این کفشهای پاشنه بلند نمیتونستم به راحتی راه برم همش تلو تلو میخوردم... با اینکه اولین بارم نبود که از این کفشها میپوشیدم و لی اصلا اون شب احساس تعادل نداشتم. هر جا رو نگاه میکردم فقط یه دود غلیظ بود هیچی رو نمیدیدم .در همین لحظه دستم از پشت کشیده شد یکی منو به خودش چسبوند از بوی تنش متوجه شدم حسابی مسته... وحشت کردمو دستمو کشید و رفتم عقب که یه پسر دیگه از عقب منو بغل کرد روی پاهاش لگد کردم و نا سزایی نثارش کردم که دیم یکی دیگه از پایین پاهامو چسبیده و داره نوازش میکنه مثلا و یکی دیگه باز کمرمو... نمیتونستم حرکت کنم با مشت زدن میخواستم از خودم دفاع کنم ولی نمیشد... جیغ کشیدم و لی انگار صدایی توی حنجره ام نبود... اما تعداد این پسرا هر لحظه بیشتر میشد نمیدونم چند تا بودن ولی همشون یه جوری به من چسبیده بودن یکی رو که دور میکردم بعدی میومد جاش . دیگه داشت اشکم در میومد... احساس ضعف میکردم تازه یاد حرفای کامران افتادم که گفت ازم جدا نشو اما الان چه فایده ... نمیدونستم کامران کجاست... خواستم صداش کنم با تمام وجودم نیروهامو توی خودم جمع کردم و فریاد زدم :کامران یکهو پاهام شل شد یکی از پسرا منو از پشت کشید و من روی زمین افتادم چند دقیقه بعد کامران رو دیدم دیگه نیرو نداشتم سست شده بودم... بی حرکت روی زمین نشستم... حس میکردم مثل یه مرده شدم...چند دقیقه بعد دیدم کامران جلوم زانو زد و گفت:حالت خوبه؟ یکهو زدم زیر گریه... ترسیده بودم احساس بی پناهی میکردم... کامران دلش به حالم سوخت و منو بغل کرد بیچاره منو برد کنار ماشین وقتی که رسیدیم من سریع روی زمین افتادم و با حالت عجز زار زدم و سرمو تکیه دادم به ماشین کامران... کامران هم از اونور به ماشین تکیه داده بود و نشسته بود اما بعد از چند دقیقه اومد کنار من و گفت:بلند شو من با بی حالی گفتم:نمیتونم اما اون عصبانی بود و فریاد زد:بهت میگم بلند شو من با ترس بلند شدم در حالی که تلو تلو میخوردم به ماشین تکیه دادم کامران با عصبانیت گفت:مگه بهت نگفتم از من دور نشو.... حالیت نمیشه؟ همه چی رو باید امتحان کنی؟اره؟...اخه چقدر کله شقی تو... من نمیتونستم لب باز کنم و از خودم دفاع کنم کامران با مشتش محکم زد روی ماشین و بعد گذاشت رفت چند قدم جلو رفتم و گفتم:کجا میری؟ کامران_میرم یه خرده اعصابم از دست دیوونه بازیهای تو ارامش بگیره _منم میام کامران_نمیخواد با حالتی التماس کننده گفتم:تو رو خدا کامران فریاد زد:نه به دنبالش دویدم و گفتم:من میترسم اینجا تنها بمونم کامران فریاد زد_برو نمیخوام ببینمت... از جلوی چشمام دور شو کمند.. گمشو _تو رو خدا... تو رو جون کتی... جون هومن... بذار بیام کامران_بهت گفتم نه... جون کتی و هومن رو هم بیخودی قسم نخور چند قدم رفت جلو منم دنبالش رفتم و گفتم:پس جون شقایق که اینقدر دوسش داری برگشتو با حرص به من نگاه کرد و گفت:پس خفه میشی و حرف نمیزنی راضی شد که باهاش بیام... به دنبالش رفتم کمی قدم زدیم در سکوت مطلق کامران اصلا حتی پلک هم نمیزد... خیلی عصبانی بود ازش میترسیدم... مثل یه مرد قوی بود...حس میکردم که ناراحته... این مرد یه زخم کهنه توی دلش داشت... اونم از دست چشمای یه دختر... یه پسر ایرانی بود که تو عشقش ناکام مونده بود... و چقدر شونه هاش برای تحمل این مشکل استوار بود... مطمئن بودم که هنوزم شقایق رو دوست داره... ***
| Design By : Night Skin |

